مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

381

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

ابراهيم آورد . و ابراهيم همىگريست . زن دربان گفت : دلهاى ما را پاره‌پاره كردى . ما را آگاه كن كه كدام خوبروى را همىخواهى ؟ ابراهيم روى بدربان كرده ، گفت : اى عم ، بدان كه من پسر خصيب ، سلطان مصرم . دلبستهء محبت جميله ، دختر ليث عميدم . زن دربان گفت : اى برادر ، ترا به خدا سوگند مىدهم كه اين سخن ترك كن تا كسى اين سخن نشنود و گرنه ما و تو هلاك خواهيم شد . از آن‌كه در روى زمين از او ستمكارتر دخترى نيست و هيچكس نام مرد در نزد او نتواند برد . كه او مردان را ناخوش ميدارد . اى فرزند ، تو ازو بسوى ديگرى ميل كن . چون اين سخن بشنيد ، سخت بگريست . آنگاه دربان گفت : من جز سرى ندارم . او را در سر كار تو خواهم كرد . تا از بهر تو تدبيرى كنم كه بمراد خويشتن برسى . پس از آن دربان با زن خويش از نزد او بيرون آمدند . چون بامداد شد ، ابراهيم بگرمابه رفته ، حله ملوكانه در بر كرده ، بحجره بازگشت . در آن هنگام دربان با زن خود برآمدند و با او گفتند : اى خواجه ، بدان كه در اينجا مردى است خياط و گوژپشت . و او خياط سيدهء جميله است . تو بسوى او رفته ، او را از حالت خود باخبر كن . شايد او ترا به چيزى دلالت كند كه بمراد توانى رسيد . در حال ، ابراهيم برخاسته ، قصد دكان خياط كرد و بنزد او شد . در نزد او ده تن مملوكان ماه‌روى ديد . بر ايشان سلام كرد . ايشان رد سلام كرده ، او را بنشاندند و در حسن و جمال او خيره ماندند . و احدب چون او را بديد ، از حسن و جمال او عقلش حيران شد . ابراهيم ، جيب خود را بعمدا دريده ، باحدب گفت : همىخواهم كه جيب من بدوزى . خياط ، ابريشمى گرفته ، جيب او را بدوخت . ابراهيم پنج دينار زر بخياط داده ، بحجرهء خويش بازگشت . خياط با خود گفت : من از بهر اين پسر چه كار كردم كه پنج دينار به من داد ؟ پس خياط ، شب همه‌شب در فكر حسن و جمال و سخا و كرم آن پسر بود . چون بامداد شد ، ابراهيم برخاسته ، بدكان خياط احدب رفت و او را سلام داد . خياط رد سلام كرده ، او را گرامى داشت . چون ابراهيم بنشست ، با خياط